تبليغاتX
دلم براي خودم تنگ ميشود گاهي...

 

کجا می روی ؟
با تو هستم
ای رانده حتی از اینه

ای خسته حتی از خودت
کجای این همه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی ؟

کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟

سر به راه
رو به نمی دانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود می بری ؟

چرا عکس های چند سالگی را به ماه نشان می دهی ؟
خلوت کوچه ها را چرا به باد می دهی ؟

یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد می دود
حرفی برای تو دارد
سطری نشانی راهی

خیالت من از این همه فریب
که در کتابخانه های دنیا به حرف می ایند
و در روزنامه های تا غروب می میرند
چیزی نفهمیده ام ؟

خیالت من از پنجره های باز خانه ی سالمندان
که رو به از صبح توپ بازی
تا بای بای تیله ها و گلسر های رنگی حسرت می کشند
چیزی نفهمیده ام ؟

هنوز راهی از چشم های خیسم
رو به خاک بازی در باغ و
پله های شکسته ی روز دبستان
می رود

هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالی ام می بخشید
می شکند

حالا در این بی کجایی پرشتاب
با که اینقدر بلندحرف می زنی ؟
تمام چشم های شهری شده نگاهت می کنند

کسی نیست ، با خودم حرف می زنم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط نيلوفر | 
 

 

 

 

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
کللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بترکان این غم دل را
و یا در هم شکن این سد راهم را
که دیگر خسته از خویشم
که دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می کنم نجوای پنهانی
که شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط نيلوفر | 
آبروی حسین به کهکشان می ارزد ،

 یک موی حسین بر دو جهان می ارزد ،

 گفتم که بگو بهشت را قیمت چیست ،

 گفتا که حسین بیش از آن می ارزد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط نيلوفر | 
ای وجودت عشق را معنای حسین

 عالمی یک قطره تو دریا حسین

 

فرا رسیدن ماه محرم را به تمامی مسلمانان جهان تسلیت میگم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط نيلوفر | 
کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

بی نشان را خاک تیره شد به سر

روحت شاد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط نيلوفر | 
 هرلحظه حرفی در ما زاده می شود

هرحظه دردی سربرمی دارد

وهرلحظه نیازی

 ازاعماق مجهول روح پنهان ورنجور ما

جوش می کند

این ها برسینه می ریزند

و راه فراری نمی یابند

مگراین قفس کوچک استخوانی

 گنجایش اش چه اندازه است؟!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط نيلوفر | 
این روزها که می گذرد،هرروز

احساس می کنم که کسی درباد

فریاد می زند

احساس می کنم که مراازعمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدامی زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روزناگزیرکه می آید

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند باشند

وآفتاب را

در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

دربستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تاچشم های خسته خواب آلود

ازپشت پنجره

تصویرابرها را درقاب

وطرح واژگونه ی جنگل را

در آب بنگرند

آن روز

پرواز دست های صمیمی

در جستجوی دوست

آغازمی شود

روزی که روز تازه ی پرواز

روزی که نامه ها همه بازاست

روزی که جای نامه ومهروتمبر

بال کبوتری را

امضا کنیم

ومثل نامه ای بفرستیم

صندوق های پستی آن روز

آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش،کوتاه

روزی که التماس گناه است

وفطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روز نامه نخوابد

وخواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها

باخط ساده ای بنویسند:

((تنها ورود گردن کج،ممنوع))

وزانوان خسته ی مغرور

جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشود

وقصه های واقعی امروز

خواب وخیال باشند

ومثل قصه های قدیمی

پایان خوب داشته باشند

روز وفورلبخند

لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایقه ی چشم ها

آن روز

بی چشمداشت بودن لبخند

قانون مهربانی است

روزی که شاعران

ناچارنیستند

در حجره های تنگ قوافی

لبخندخویش رابفروشند

روزی که روی قیمت احساس

مثل لباس

صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده، آن روز

ازلای برگ های کتاب شعر

پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها

خمیازه می کشد

وکفش های کهنه ی سربازی

در کنج موزه های قدیمی

با تارعنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها

در دست کودکان

ازباد پرشوند

روزی که سبز،زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند

هرجا که دوست داشته باشند

بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند

هرجا نیاز داشته باشند بشکنند

آیینه حق نداشته باشد

باچشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

بی پنجره بروید

آن روز

دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

تنها

پرچینی ازخیال

در دوردست حاشیه ی باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

ازجیب کودکان دبستانی

روزی که باغ الفبا سبز

روزی که مشق آب،عمومی است

دریا وآفتاب

در انحصارچشم کسی نیست

روزی که آسمان

در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی

 محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه!

ای روزهای سخت ادامه!

ازپشت لحظه های به در آیید

ای روزآفتابی

ای مثل چشم های خدا آبی!

ای روز آمدن!

ای مثل روز ،آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد،هرروز

در انتظار آمدنت هستم!

اما

بامن بگوکه آیا،من نیز

در روزگار آمدنت هستم؟

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط نيلوفر | 
180.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط نيلوفر | 

177.jpg

دردهای من جامه نیستند تا زتن درآورم

جامه وچکامه نیستند تابه رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تازنای جان برآورم

دردهای من همه نگفتنی

دردهای من همه نهفتنی است

من تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟!!!

درسماجت عجیب دل

درد دلشکستگی کجا؟

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

پافشاری شگفت دردهاست

وقتی اولین نگاه

حرف حرف درد را

در دلم نوشت

دست سرنوشت

خون درد راباگلم سرشت

من چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رهاکنم؟

این دل شکسته را از کجا به ناکجا رهاکنم؟

درد، رنگ و بوی غنچه دل من است

پس چگونه رنگ و بوی غنچه را زبرگهای تو به توی آن جداکنم؟!

دفتر مرا...

دست درد می زند ورق

شعرتازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس دراین میانه عشق

ازچه حرف می زند؟!!

درد حرف نیست

درد نام دیگرمن است

پس چگونه عشق راصدا کنم

من که از زمین واز زمان بریده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط نيلوفر | 
خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم            
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم
داره رو دست ما می ‏میره این عشق
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود
خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط نيلوفر |